تبليغاتX
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.....
شعر..داستان..خاطره..گپ خودمانی و.....


بیا تا قدر یکدیگر بدانیم.....









با سلام دوستان خدمت تمامی عزیزانی که با نظرلت و انتقادتشون منو مورد لطف قرار دادند

مدتی است که به علت کسالت مزمنی که داشتم نتونستم خدمت عزیزان برسم که از همینجا عذرخواهی می کنم...

و اما این پست:

خدا رو شکر کار تایپ و ویرایش داستانم رو به اتمام است و تصمیم گرفتم قبل از اینکه نسبت به چاپ آن اقدامی کنم قسمت کوتاهی از آنرا در این پست قرار دهم تا چنانچه دوستان نظری داشتند که به هرچه بهتر شدن آن کمک می کند بهره مند شومچشم  مه  و چشم  و تو و دریا آبی.....در  چشم من انگار که دنیا آبی

 دختری با  چشمان آبی

در یکی از روزهای گرم کویر پیکان سفید رنگی که معلوم بود سن زیادی ازآن گذشته است با شش مسافر جوان که دو نفر از آنها روی صندلی جلو و چهار نفر از آنها خودشان را به سختی روی صندلی عقب جا داده بودند با سرعتی آرام در حرکت بود , گرمی هوا ( مخصوصا گرمای داخل اتومبیل) و صدای دلخراش موسیقیی که از باندهای ضبط صوت قدیمی اتومبیل بیرون می آمد و اصلا قابل شنیدن و تشخیص نبود بد جوری همه را کلافه کرده بود مضاف بر اینکه راننده مسن اتومبیل هم که لنگی را خیس کرده بود و روی سرش انداخته بود زیر لب با خواننده نوار همخوانی می کرد و سرش را تکان می داد.

دو جوانی که روی صندلی عقب در طرفین نشسته بودند گاهگاهی بهم نگاه می کردند و لبخند می زدند , در این موقع یکی از آنها رو کرد به سقف و آهسته گفت: کاش به جای این چنجر کولرش رو روشن می کرد.

با حرف جوان چهار نفری که کنار هم نشسته بودند شروع کردند به خندیدن , راننده متوجه حرف آن جوان و خنده بقیه نشد , یکی از دو مسافر جلو به عقب برگشت تا علت خنده را بفهمد و وقتی آهسته به او گفتند که قضیه چی بوده رو کرد به جوانی که این حرف را زده بود و با گذاشتن انگشت سبابه رو بینی و گفتن جمله " زشته " سرش را برگرداند, بعد از چند لحظه او هم نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد و بلند تر از همه شروع کرد به خندیدن در این لحظه راننده با تعجب نگاهی به او انداخت و در حالیکه تعجب کرده بود پرسید: چی شد؟( جوان در حالیکه سرخ شده بود جواب داد): هیچی حاج آقا یاد یه موضوعی افتادم....ببخشید

راننده به جلو خیره شد و گفت: خدا کنه همیشه بخندی و شاد باشی پسرم.( یکی از جوانهای عقبی پرسید) : حاج آقا؟ ماشالله چند ساله این ماشین رو دارید؟

راننده از توی آینه نگاهی به جوان کرد و گفت از سال چل و هشت.

همه با تعجب به هم نگاه کردند و دو نفر کناری هم آهسته خندیدند , همان جوان پرسید: مگه مدلش چنده؟

راننده با اشتیاق جواب داد دو سالش بود که خریدمش . یعنی مدل چل و ششه.

جوان :گفت : ماشالله. چرا با ماشن نو عوضش نمی کنید؟

راننده در حالیکه خنده کوتاهی کرد گفت:..هه.. عوضش کنم؟ مگه دیوونه ام؟ یه چرخش رو نمیدم از این ماشین کاغذی های جدید بگیرم, من و رخشم زندگی ها با هم کردیم. خوشقدم و خوش رکاب بوده برام. باور می کنید ؟ تا حالا سه دفعه باهاش تصادف کردم که هر کس دیده گفته: راننده " الفاتحه " ولی من ناخنم هم زخم نشد. این زبون بسته منو عوض نکرده حالا من برم عوضش کنم ؟ نامردی نیست؟ هست.

جوانها که تحت تاثیر حرفهای پیر مرد که معلوم بود اتومبیلش را خیلی دوست داره قرار گرفته بودند بهم نگاه کردند و یکی به دیگری گفت: به این میگن عشق و وفاداری حتی اگه طرفت یه ماشین باشه. و کنار دستی نیزبه علامت تائید سرش را تکان داد.

یکی از کسانی که از از چهره اش معلوم بود تحت تاثیر حرفهای راننده قرار گرفته بود جوان مشکی پوشی بود که کنار شیشه جلو نشسته بود, با چهره ای سبزه و چشمانی زیبا و درشت با ابروهایی کشیده که با صدای راننده بخود آمد که می گفت: "دانشگاه آزاد کی بود؟ "

در این لحظه جوان از فکر بیرون آمد وبا گفتن: پیاده میشم آقا یک اسکناس دویست تومانی به راننده داد, راننده با نگاه کردن به آینه ها و زدن راهنما جلوی درب بزرگی ایستاد که بالای آن نوشته بود " دانشگاه آزاد اسلامی واحد یزد "

جوان با گفتن " دستتون درد نکنه" از اتومبیل پیاده شد و به راننده که داشت از توی داشبوردش پولهای خرد را جدا می کرد گفت: بقیه اش باشه آقا . و درب اتومبیل را بست و با عجله بطرف دانشگاه دوید , راننده می خواست جوان را صدا کند ولی او خیلی دور شده بود گفت " خدا برکت بده" و پولها را توی داشبورد ریخت و اتومبیل را به راه انداخت.

جوان دوان دوان وارد محوطه دانشگاه شد و بدون اینکه متوجه نگاه های مملو از پرسش نگهبان که با دست به او اشاره می کرد" کجا؟ " بشود وارد ساختمان علوم شد و یکراست به سراغ تابلوی اعلانات رفت و شروع کرد به خواندن برنامه کلاسها::

نام درس : دستور 2 استاد : دکتر صادقیان کلاس : 101 ساعت : 18

نگاهی به ساعت دیواری بزرگی که روی ستون ته سالن بود کرد{ 6:25 } سری به علامت تاسف تکان داد و با خودش گفت:

" ای وای خیلی دیر شده , کاشکی لااقل این جلسه اول رو زود اومده بودم "

در این هنگام از دانشجوی پسری که از کنارش می گذشت پرسید: ببخشید کلاس 101 کجاست؟

--: 101؟ اوووووووم آهان ته سالن از پله ها برین بالا درست بالای همین کلاس روبرو کلاس صد و یکه , یا شایدم یکی اونورتر.

تشکری کرد و با سرعت بطرف پله ها دوید و با همان سرعت از پله ها بالا رفت هنوز سه پله را بیشتر طی نکرده بود که پایش لب پله چهارم گیر کرد و نزدیک بود با صورت به روی پله ها بخورد که کلاسورش را رها کرد و دستانش را روی پله گذاشت, از جایش بلند شد ابتدا اطرافش را نگاه کرد تا کسی افتادنش را ندیده باشد و وقتی دید که کسی نیست نفسی به آرامی کشید و مشغول جمع کردم محتویات کلاسورش که رو پله ها پخش شده بود شد و وقتی تمامش را جمع کرد آرام آرام از پله ها بالا رفت و طول سالن را طی کرد و وقتی پشت درب کلاس 101 رسی ایستاد از داخل کلاس صدای استاد به گوشش می رسید :

............فعل ربطی و فعل تام .. یعنی هر وقت توی جمله ما افعالی مثل است و شد و .........

ضربان قلبش هر لحظه بیشتر میشد " ... وای خدایا چه جوری برم توی کلاس؟... خودت کمکم کن .."

چند ضربه متوالی به درب کلاس خورد استاد که فرد سالخورده ای بود حرفش را قطع کرد و دانشجوها با شنیدن صدا سرشان رو بطرف درب چرخاندند , بعد از چند لحظه درب باز شد و جوان که سرخ شده بود و فقط به استاد نگاه می کرد وارد کلاس شد و گفت :

- :سلام استاد , ببخشید دیر کردم اجازه هست؟

-: خواهش می کنم...... شما دانشجوی این کلاسید؟

-: بله استاد

-: الان سه هفته از شروع کلاسها میگذره چطور تا حالا ندیدمتون؟

جوان که چشمانش سیاهی می رفت و فقط استاد را می دید و جرات نگاه کردن به بقیه کلاس را که به او نگاه می کردند نداشت گفت: " امروز جلسه اولم هست استاد چون دانشجوی انتقالی ام از دانشگاه کرمان.

-: اسم شما چیه؟

- : امیر حسین هنزائی.

- : اشکالی نداره خوش اومدید , فقط باید خودتون رو به کلاس برسونید چون تا حالا چند جلسه تدریس داشتیم.

- : چشم استاد , حتما

امیر حسین در یک لحظه متوجه یک صندلی خالی شد که در ردیف آخر کلاس قرار داشت . نگاهش را روی صندلی خالی زوم کرد و یکراست بطرف آن به راه افتاد , سنگینی نگاه بیشتر دانشجوها را حس میکرد که به او زل زده بودند وبا نگاهشان او را تعقیب می کردند , بالاخره به صندلی مورد نظر که اولین صندلی بود رسید , روی آن کلاسور فردی که روی صندلی کناری نشسته بو دقرار داشت که جوانی تقریبا هم سن و سال او منتها بلند تر و تنومند تر بود و هنگامیکه صندلی را کمی عقب کشید آن جوان کلاسورش را برداشت و وقتی با تشکر و سلام امیر حسین مواجه شد خیلی مختصر با او سلام و احوال پرسی کرد.

....................................... می گفتم . در جملاتی که افعال ربطی در آنها به کار رفته باید دنبال چی بگردیم؟

یکی از دانشجوهای دختر که ردیف اول بود جواب داد : مسند و مسند الیه

استاد -: درسته دخترم ولی بهتره بگیم مسند الیه و مسند و رابطه که همون فعل ربطیه مثلا وقتی میگیم........

بعد از گذشت چند دقیقه امیر حسین تازه داشت کلاس را می دید حدود سی دانشجو که تقریبا نصف آنها دختر بودند و روی سه ردیف جلو نشسته بودند , همینجور که امیر حسین دانشجو ها را از نظر می گذراند چشمش به دختری افتاد که روی صندلی اول موازی با او نشسته بود . از لباس و سرو وضعش معلوم بود از خانواده مرفه ای هست چشم امیر حسین به یک واکمن کوچک افتاد که روی دسته صندلی اش گذاشته بود و هر چند دقیقه یکبار آنرا به گوشش نزدیک می کرد با خودش گفت: "چقدر بعضی از این پولدارها بی خیال و مغرورند , این دختر و امثال این کجا و زهرا کجا "

* * * * * * * * * *

امیر حسین بی اراده به یاد زهرا دختر همسایه اشان قربانعلی و کوکب خانم که بعد از سالها نذر و نیاز صاحب فرزند شده بودند افتاد . او هم سن خواهر کوچکترش زینب بود , دختری بلند قد با پوست روشن و چشمانی آبی . دختری ساده , نجیب و پاک . خصوصیتی که در بیشتر دختران روستائی به وفور یافت میشود. او دختر باهوشی بود بطوریکه اگر معلمی بنا به دلایلی نمی توانست به کلاس درس بیاید زهرا بجای آنها تدریس می کرد. عجیب اینکه موقع تدریس او کلاس خیلی ساکت تر از مواقعی بود که معلمین تدریس می کردند و این نشان از محبوبیت زهرا در دل بچه ها و بزرگتر ها داشت .او به همراه امیر حسین و خواهرش زینب از کودکی با هم بودند و هر سه آرام آرام بزرگ می شدند.

وقتی امیر حسین دوره راهنمایی را به پایان رساند زهرا اول راهنمایی بود و به علت نبودن مقطع متوسطه در روستا امیر حسین هم مثل بیشتر بچه های روستا تصمیم داشت به کار مشغول شود ولی به اصرار و تشویق زهرا بالاخره راضی شد به شهر برود و ادامه تحصیل دهد , او در شهر نزد خاله اش که حدودا پنجاه ساله بود و شوهرش حسین آقا که مغازه عمده فروشی مواد غذایی داشت زندگی میکرد و مواقع بیکاری نیز به کار در عمده فروشی و حسابداری آنجا مشغول میشد . خاله و شوهر خاله اش چون فرزندی نداشتند امیر حسین را از بچگی خیلی دوست داشتند که البته این علاقه نیز دو طرفه بود.

امیر حسین فقط ایام آخر هفته و تعطیلات می توانست به روستا برود و به محض ورود او به خانه زهرا که از ساعتها قبل از پشت پنجره اتاقش منتظر آمدن او و ورودش به خانه بود به هر بهانه ای بود وارد خانه آنها میشد و در حالیکه سرش پائین بود و خجالت می کشید با امیر حسین احوالپرسی می کرد . هیچکدام از آنها نمی توانستند خوشحالی ناشی از دیدن یکدیگر را پنهان کنند.

سالها گذشت امیر حسین بعد از اتمام دبیرستان به سربازی رفت و وقتی سربازی اش تمام شد در کنکور شرکت کرد و وقتی در دانشگاه آزاد قبول شد کسی که بیشتر از همه خوشحال بود زهرا بود. او که الان دیگه بیست سال داشت هر روز خوشگل تر از قبل میشد و صد البته محجوب تر. از نگاه هر دو میشد به راحتی دریافت که تا چه حد یکدیگر را دوست دارند ولی هیچکدام جرات اینکه به چشمان هم نگاه کنند و ابراز علاقه کنند را نداشتند که شاید هم این به نجابت و پاکی آنها بر می گشت. امیر حسین همیشه با خودش میگفت : " وقتی درسم تموم شد از زهرا خواستگاری می کنم , می برمش شهر و کمکش می کنم تا جایی که دلش می خواد درس بخونه...

اهالی روستا همدلی عجیبی داشتند . مثلا موقع برداشت محصول تمامی اهالی روستا بسیج میشدند و از اولین باغ روستا شروع می کردند به برداشت یا چیدن محصول . صاحب باغ و دارا و ندار بودنش مهم نبود . تمامی باغها را به همین ترتیب طی می کردند.. روستا برای امیرحسین سراسر خاطره بود و در بیشتر این خاطرات زهرا نقش عمده ای را ایفا می کرد . روزی را بیاد آورد که کلاس دوم راهنمایی بود , فصل انار چینی بود و نوبت به باغ قربانعلی پدر پیر زهرا رسید . هر چند نفری مسئول یک درخت بودند و امیرحسین و زینب و زهرا هم مسئول چیدن انارهای درخت بزرگی بودند , امیر حسین بالای درخت بود و یکی یکی انارها را می چید و به داخل چادری که دو طرف آنرا زهرا و زینب گرفته بودند پرتاب می کرد با هر تکانی که به خودش میداد صدای ... آخ .... اوف .... سوختم .. ازاو بلند میشد و متعاقب آن صدای خنده زینب و زهرا و چند نفری که نزدیک آنها بودند , زینب در حالیکه نمی توانست جلوی خنده خودش را بگیرد می گفت :

" خب داداش مواظب باش پات رو روی خار ها نزاری "

همینکه امیر حسین می خواست بگوید " باشه " باز صدای ناله اش بلند میشد , نوبت به درخت بعدی رسید . زهرا مصمم بود که او بالای درخت برود و اصرار امیرحسین و زینب هم نتوانست او را باز دارد , او چادرش را به کمر بست و به سرعت از درخت بالا رفت و شروع کرد به چیدن انارها بدون اینکه داد و فریاد کند و زینب با چشم و ابرو به امیرحسین که با تعجب زهرا را نگاه می کرد می گفت : " یاد بگیر "

وقتی کار چیدن انارهای درخت به پایان رسید و زهرا از درخت پائین آمد آنها دیدند که دست و پای زهرا پر از خون شده و زینب در حالیکه به چهره غمگین امیر حسین که به دستهای زهرا نگاه می کرد خطاب به زهرا گفت :

" عزیز دلم . چرا نیومدی پائین؟ الهی بمیرم ببین چکار کردی با خودت؟"

زهرا -: چیزی نیست که زینبم یه خراش سطحیه زود خوب میشه.

* * * * * * * * * *

با یاد آوری این خاطره لبخند تلخی روی لبان امیر حسین که به استاد خیره شده بود نقش بست . این لبخند و چند قطره اشکی که از چشمانش جاری شده بود از نگاه جوان بغل دستی اش مخفی نماند.

............ خب دخترها و پسرهای عزیزم توجه داشته باشید که باید این تمرینات رو خوب حل کنید و جلسه بعد با خودتون بیارید خسته نباشید . بخدای بزرگ سپردمتون . والسلام.

دانشجوها یکی یکی به استاد خسته نباشید می گفتند و موقعی که استاد گچ را پای تخته سیاه گذاشت و خواست از کلاس خارج شود همه حضار از جایشان بلند شدند به جز همان دختری که نفر اول نشسته بود. اینکاراو امیر حسین را دلخور تر کرد. آهسته گفت : " چقدر از خود راضی "

جوان بغل دستی متوجه امیرحسین شد و گفت: چی؟

-: هیچی با خودم بودم.

پس از بیرون رفتن استاد دانشجوها یکی یکی از کلاس بیرون رفتند دختری که کنار دخترمورد نظر نشسته بود اورا بوسید و خداحافظی کرد و رفت فقط امیر حسین مانده بود وآن دختر , امیر حسین هم از جایش بلند شد و به راه افتاد و هنگامیکه از جلوی آن دختر می گذشت نگاه تندی به آن دختر انداخت و رفت ولی دختر که نگاهش پائین بود و مشغول جمع آوری وسایلش بود به او اعتنائی نکرد هنگامیکه امیر حسین از پله های ساختمان پائین رفت اتومبیل ماکسیمای سفیدی را دید که مردی حدودا 55 ساله مشغول پارک کردن آن است او حدس زد که این اتومبیل به دنبال همان دختر آمده است.

اتاق امیر حسین که طبقه بالای منزل خاله اش قرار داشت حدود بیست متر بود با یک تخت خواب یک نفره . یک قفسه کتاب نسبتا بزرگ و یک میز مطالعه که روی آن یک قاب عکس 20*30 بود , انتهای اتاق پنجره ای بود که رو به پارکی که پشت منزل قرار داشت باز میشد , چندین بار که زهرا با خانواده امیرحسین به شهر آمده بود به اتفاق زینب توی آن پارک مشغول قدم زدن و بازی میشدند .امیر حسین با چشمانی غمگین به پارک خیره شده بود که دختر و پسر جوانی را دید که روی نیمکت کنار استخر مشغول صحبت بودند .. بی اختیار بیاد یکسال پیش افتاد که زهرا به شهر آمده بود و روی همان نیمکت در کنار زینب نشسته بود و روی نیمکت کناری هم او نشسته بود ...

* * * * * * * * * *

. .. با اینکه نگاهش به مرغابی های توی استخر بود ولی حواسش به زهرا و زینب بود.زهرا مانتوی مشکی رنگی پوشیده بود سفیدی پوست و چشمان آبی اش توی آن لباس مشکی زیبایی او را دو چندان کرده بود , در این موقع زینب رو کرد به زهرا و گفت

-:نه بخدا جدی میگم این مانتو خیلی بهت میاد نمیدونستم داداشم تا این حد با سلیقه هست.

زهرا-: ممنونم دستش درد نکنه انشالله بتونم که جبران کنم.

زینب-: خب تو هم که میخوای اون پیرهن آبی رو براش بدوزی.....

در این لحظه زهرا که نگاهش به استخر بود با پشت دستش به پای زینب زد و زیر لب گفت:

-: هیسسسسس اینقدر زبون شل نباش نمیخوام تا آخر بفهمه

زینب-: راست می گی ها . بهم گفته بودی.. وااای خدایا چرا من اینقدر خنگم؟

زهرا-: اینو راست میگی( و بعد آهسته خنده ای کرد)

زینب-: دستت درد نکنه دیگه من خنگ شدم هان؟ یک خواهر شوهری برات درآرم که خودت کیف کنی.

در این موقع زهرا زینب را محکم در آغوش گرفت و در حالیکه پیشانی اش را می بوسید گفت:

-: عزیز دلم شوخی کردم بخدا . ازم ناراحت شدی؟ ببخش باشه؟ می بخشی؟

زینب لبخندی زد و گفت: مگه میتونم از دست گل بی خاری مثل تو ناراحت بشم؟

زینب اینرا گفت و بعد رو کرد به امیر حسین که خودش را به اون راه زده بود و گفت :

-: داداش؟ دانشگات کی تموم میشه؟

امیر حسین-: .. چی؟ ... با منی؟ ..آهان.. سه ترم دیگه بخونم تمومه.

زینب-: خب بعدش ؟

امیرحسین-: هیچی شاید دیگه ادامه ندم و برگردم.....

زهرا-: نه اینکار رو نکن

امیرحسین-: کدوم کار رو؟

زهرا-: اینکه برگردی روستا. باید ادامه تحصیل بدی و بری اون بالاها . حیفه به خدا هم استعدادش رو داری و هم امکاناتش رو

امیر حسین-: این درست ولی ...

زهرا-: ولی نداره. جون زینب قسمت میدم تا....

در این موقع زینب حرف او را قطع کرد و به شوخی گفت:

-: حالا چرا جون من؟ اگه میخوای واقعا به حرفات گوش بده به جون خودت قسم بخورخانم چون فکر نکنم منو بیشتر از تو دوست داشته باشه. (زینب در حالیکه این حرف را میزد چشمکی به امیرحسین که با تعجب به او نگاه می کرد زد ) زهرا هم که سرخ شده بود با گفتن" خیلی لوسی زینب" از جایش بلند شد و چند قدم از آنها دور شد و به دختر خردسالی که در کنار پدر و مادرش مشغول بازی بود زل زد , امیرحسین هم که چندان از حرفهای زینب بدش نیامده بود بلکه خوشحال هم شده بود(اینرا به وضوح میشد از لبخند ملیحی که بر لب داشت فهمید ) سرش را پائین انداخت و گفت : زینب خانم؟

زینب-: ای بابا مگه من چی گفتم؟ زهرا خانم؟ مگه خودت تا حالا هزاربار بهم نگفتی که امیر حسین رو به اندازه....

در این موقع زهرا به طرف زینب دوید و در حالیکه دستپاچه شده بود گفت :

-: زینب.... تو رو جون امیر حس.....

زهرا حرفش را نیمه تمام گذاشت چون دید که کار خراب تر شده , در این موقع زینب رو کرد به امیرحسین و گفت:

-: دیدی؟ دیدی داداش قسم راستش جون امیر حسینه؟

امیرحسین-: زینب؟ تو امروز چته؟ چرا اذیتش می کنی؟ ولش کن دیگه نا سلامتی مهمونته.

زینب در حالیکه می خندید گفت-: تو نمیخواد ازش طرفداری کنی خودت بدتر از اونی مگه تا حالا ص دبار بهم نگفتی از زیر زبونش بکشم که.....

امیر حسین که دید هرچی ابرو بالا می اندازد و لبش را دندان می گیرد زینب ساکت نمی شود گفت:

-: زینب جون بابا

زینب-: خیلی خب باشه بابا. شما دو تا هم منو کشتید با این قایم موشک بازیتون... من برم دوربینم رو بیارم جلوی این گلها و فواره آب چندتا عکس بگیریم .(زینب اینرا گفت و به راه افتاد در حالیکه با خودش زمزمه می کرد" یا رومی روم یا زنگی زنگ " )زهرا همچنان به آن دختر بچه نگاه می کرد . امیرحسین از جایش بلند شد و بطرف یک بوته بزرگ گل محمدی که چند متر آنطرف تر بود رفت و به هر زحمتی بود یه شاخه گل زیبا که درست وسط بوته قرار داشت چید و بعد از پاک کردن ساقه آن به پشت سر زهرا آمد و گفت-: زهرا؟

زهرا-: بله

امیر حسین-: بیا بگیر.

زهرا رویش را برگرداند و با دیدن گل محمدی در حالیکه خیلی خوشحال شده بود گفت:

-: وااای خیلی قشنگه...الهم صل علی محمد و آل محمد ... دستت درد نکنه..اه دستت رو زخمی کردی که

امیر حسین-: فدای سرت طوریش نیست...... زهرا؟

زهرا-: بله

امیر حسین-: می خواستم......می خواستم یه سوال ازت بکنم.

زهرا-: بگو.. گوش میدم.

امیرحسین-: من... من... راستش چه جوری بگم؟ .... یعنی تو ... میخوای چکار کنی؟

زهرا-: من متوجه سوالت نشدم .

امیرحسین-: ببین تو در آینده .. یعنی واسه آیندت چه تصمیمی داری؟

زهرا-: بازم متوجه نشدم.

امیر حسین که عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود گفت:

-: امروز گیج بازی در میارم... تو...تو حاضری ....اگه ازت....اصلا ولش باشه یه وقت دیگه...

زهرا-:من... من منظورت رو متوجه شدم .. فهمیدم چی میخوای بگی.

امیر حسین با خوشحالی گفت : خب؟ حالا جوابت چیه؟ حاظری با من...

-: میدونی امیر؟ من امروز غافلگیر شدم .. راستش...نمیدونم چی بگم. فکر می کنم خودت جوابم رو بهتر میدونی....

امیر حسین-: ولی من میخوام همین الان جوابت رو از زبون خودت بشنوم...آره یا نه؟

زهرا-: خب ... آره...میدونی من این لحظه رو بارها و بارها توی خواب میدیدم. کجا میتونم...

در هنگام گفتن این جملات زهرا زهرا سرخ شده بود و درحالیکه رویش بطرف دیگر بود دستش را روی شقیقه هایش گذاشت و نشست

امیر حسین-: چیزی شده؟

زهرا-: نه چیزی مهمی نیست فکر کنم فشارم افتاده. چند روزه اینجوری میشم شایدم مال استرسه.

در این موقع زینب در حالیکه دور بینش را در دست گرفته بود برگشت و با دیدن چهره ناراحت آنها گفت:

-: چی شده؟ از همین حالا دعواتون شده؟

زهرا در حالیکه به زور لبخند تلخی می زد گفت : " نه عزیزم چیزی نیست فشارم افتاده بود الان بهتر شدم."

زینب که ناراحت شده بود دوربین را زمین گذاشت و بطرف خانه دوید و گفت:

-: الان واست آب قند میارم..

* * * * * * * * * *

با صدای خوردن گنجشکی به شیشه پنجره امیرحسین به خود آمد و از کنار پنجره دور شد وبطرف قاب عکس رفت. او و زهرا پشت به فواره در حالیکه لبخندی به لب داشتند به دوربین خیره شده بودند زهرا ابروهایش را بالا انداخته بود و چشمانش را که برق خاصی داشت درشت کرده بود, یک حالت خاص که ازش میشد اینرا خواند که خودش را خوشبخت ترین دختر دنیا می داند , امیر حسین در حالیکه چشمانش مملو از اشک بود عکس را به سینه چسباند.*

آخر شب امیر حسین توی تختش دراز کشیده بود و خاله اش بالای سرش نشسته بود. امیر حسین رو کرد به خاله اش و گفت:

-: نمیدونید خاله چقدر لجم گرفته بود مگه میشه یه آدم اونم یه دختر اینقدر خودخواه و بی خیال باشه؟

خاله-: امیر؟ زود قضاوت نکن خاله.. تو که اینجوری نبودی. اگه یکی هم این حرفها رو میزد تو واسش هزارتا دلیل وحدیث می آوردی که غیبت نکنه. همه که مثل زهرا نمیشن عزیزم.. هرکس یه اخلاقی داره

امیر حسین-: شما راست میگین . شاید من زود قضاوت کردم فردا میرم بهش میگم و ازش عذرخواهی می کنم تا غیبتش نکرده باشم.

خاله -: اشکالی نداره پسرم تو چون همش توی فکر زهرایی طبیعیه که اینجور فکر کنی بگیر بخواب خسته ای فردا هم کلی کار داری منم برم بخوابم الان حاجی هم نگران میشه.....شب به خیر.

امیر حسین-: شب به خیر خاله جان.

عصر فردای آنروز امیرحسین زودتر به دانشگاه رسید نزدیک پله ها که رسید اتومبیل ماکسیمای روز قبل را دید که راننده اش نبود ,شیشه عقب پائین بود و همان دختر کنار شیشه بود امیر حسین به اتومبیل نزدیک شد دختر که صدای پای او را شنید بطرف او برگشت و به او زل زد چشمانی آبی آشنایی داشت گیرا و زیبا , وقتی امیر حسین دید دختر به او زل زده دست و پایش را گم کرد و دو مرتبه با اشاره سر به او سلام کرد ولی دختر بدون آنکه جوابی بدهد رویش را برگرداند. امیر حسین از اینکه به او سلام کرده بود خیلی احساس پشیمانی کرد و با خودش گفت:

-:نه بابا مثل اینکه ما رو آدم حساب نمی کنه نخواستیم. خدایا شکرت.

اینرا گفت و بطرف پله های ساختمان به راه افتاد وقتی وارد سالن شد یکراست به دفتر امورمالی رفت که مرد میانسالی پشت میز نشسته بود .

امیر حسین-: سلام آقا ببخشید این فیش رو همینجا باید تحویل بدم؟

-:بله پسرم دستتون درد نکنه.... چرا اسمتون رو ننوشتید؟

امیرحسین-: آخ ببخشید یادم رفته بدین بنویسم.

-: اشکالی نداره . بیشتر دانشجوها مبلغ رو که میبینند اسمشون رو یادشون میره. شما بگو من می نویسم.

امیر حسین-: شرمنده... بنویسید امیر حسین هنزائی.

-: هنزائی؟.. معنی کلمه هنزائی چی میشه؟

امیرحسین-: زیاد تحقیق نکردم ولی تا اونجایی که میدونم چون این روستا در دامنه کوه شیرکوه قرار داره و آب برف و بارونی که توی شیرکوه می باره از این روستا می گذشته والان هم می گذره اسمش رو گذاشته بودند " هرزآب " یعنی جایی که آب هرز می روه به مرور زمان اسم آن به " هنزاء " تغییر یافته.

-: جالبه.... خب این روستا نزدیک ده بالا هست؟

امیر حسین-: تقریبا نزدیکه . چند کیلومتر پائین تر.

-: نه ماشالله اطلاعات خوبی دارید . از چند نفر دیگه هم که آخر فامیلیشون هنزائی بود پرسیدم ولی چیزی نمیدونستند. خب مزاحم شما نمیشم می تونید برید.

امیر حسین-: ممنونم... با اجازه.

امیر حسین از دفتر خارج شد و بطرف کلاس رفت . هنوز استاد نیامده بود بطرف صندلی اش براه افتاد همه دخترهایی که ردیف جلونشسته بودند به او نگاه می کردند به جز دختر اولی که سرش پائین بود وزیر پایش را نگاه می کرد او هنگام عبور امیر حسین هیچ عکس العملی از خودش نشان نداد . وقتی امیرحسین از جلوی او رد شد کارت شناسائی اش از لای کلاسورش زیر پای دختر افتاد امیر حسین ایستاد. دختر نگاهی به امیر حسین انداخت و امیرحسین که منتظر بود او پایش را کنار بکشد تا کارتش را بردار وقتی دید دختر دوباره نگاهش را پائین انداخته خیلی ناراحت شد و رفت سر جایش نشست و با بغل دستی اش خوش و بشی کرد.

-: اسم من هادیه . شما؟

امیر حسین-: من... امیر حسینم.

هادی-: از آشنائی با شما خیلی خوشوقتم .

امیرحسین-: ممنونم . منم همینطور.

در همین موقع استاد وارد کلاس شد همه دانشجوها از جایشان بلند شدند به جز همان دختر که همچنان نگاهش پائین بود.

امیر حسین-: عجب آدمایی پیدا میشن؟

هادی-: کی ؟ چی شده؟

امیر حسین-: همون دختری که نفر اول نشسته رو میگم . خیلی.....

هادی-: آهان اون دختر یه کارخونه داره اسمش.........

در این لحظه استاد حرف آنها را قطع کرد و گفت : اگه آقایون حرفشون تموم شده درس رو شروع کنیم.

نگاه استاد به امیر حسین و هادی بود با جمله استاد تمام کلاس به آن دو نفر نگاه کردند و بعضی ها هم آهسته خندیدند . امیر حسین که خجالت کشیده بود سرش را پائین انداخت ولی هادی با شیطنت گفت :

-: خواهش می کنم استاد .حالا دیگه می تونید شروع کنید.

نیم ساعتی از تدریس استاد می گذشت که استاد گچ را پای تخته سیاه گذاشت و گفت:

-: خب خانمها و آقایون حالا می خوایم دروس گذشته رومرور کنیم از ردیف دوم میائیم پائین خب دو تا دوتا بیائید پای تخته و هرکدوم یه جمله بنویسه و دیگری جواب بده. اول شما . نفر اول و دوم از جایشان بلند شدند و پای تخته سیاه رفتد . استاد گفت خودشان را معرفی کنند.

دختر اول-: من روشنک هستم.

دختر دوم-: من لیلی هستم

استاد-: خب . شما یک جمله بنویسید که فعل ربطی در اون بکار رفته باشه و شما تجزیه اش کنید و.........

...دو نفر اول کارشان تمام شد و سر جایشان نشستند ودو نفر بلند شدند.

استاد-: خودتون رومعرفی کنید لطفا.

دختر اول-: من رزا هستم استاد

دختر دوم-: من سارا هستم

استاد-: خب دخترم شما یه جمله با فعل تام بنویسید وشما هم تجزیه کنید و.........

دختر اول-:اسم من اعظمه.

دختر دوم-: من نسرین هستم .

استاد-: شما انواع صفت رو نام ببرید و از هرکدوم مثالی بزنید..........

دختر اول-: من آزاده هستم استاد.

دختر دوم-:من فرحناز هستم

استاد-: شما انواع ترکیبات اضافی را با ذکر مثال نام ببرید............

دختر اول-:من فاطمه هستم استاد.

دختر دوم-:من پروانه هستم استاد.

استاد-: خب شما از جملاتی که دوستانتان نوشتند حروف اضافه و ربط رو بیرون بیارید......

دختر اول-:اسم من فریباست استاد

دختر دوم-: من زهرا هستم....

با شنیدن اسم زهرا امیر حسین بیاد زهرا افتاد......

* * * * * * * * * *

خاله-: چی شده خاله ؟ چرا اینهمه پریشونی و توی خودتی؟

امیر حسین-: خاله؟ از اول هفته تا امروز نه از زهرا خبری دارم نه از زینب و خونه.

خاله-: مگه زنگ نزدند؟

امیر حسین-: نه خاله اونا حد اقل یه روز در میون از مخابرات زنگ میزدند ولی این هفته اصلا نزدند.

خاله-: انشالله که چیزی نشده شایدم مخابرات خراب باشه . فردا هم که پنج شنبه هست وخودت میری اونجا دیگه

امیر حسین-: درسته فردا حتما میرم.

فردای آنروز وقتی امیر حسین توی حسینیه بزرگ روستا از مینی بوس پیاده شد حس می کرد مردم طور دیگه ای به او نگاه می کنند به هرکدام از دوستانش که می رسید سعی می کردند با یک سلام و احوالپرسی از او دور شوند. موقعی که میخواست وارد خانه شود به پنجره اتاق زهرا نگاه کرد و وقتی دید بسته است خیلی تعجب کرد . هنگامیکه وارد خانه شد مادرش پشت بام بود . زینب با اوسلام و احوالپرسی سریعی کرد و از خانه خارج شد . امیر حسین رفت و توی اتاق دراز کشید . حدود یک ساعت منتظر ماند تا شاید زهرا وارد خانه شود ولی هیچ خبری از زهرا نبود. از اتاق بیرون آمد ه از خانه خارج شد به خانه قربانعلی که رسید هرچه در زد کسی جواب نداد دلشوره عجیبی گرفته بود . بعد به چشمه ای که پائین رودخانه قرار داشت سر زد چند دختر از دوستان زهرا که کنار چشمه بودند با دیدن امیر حسین از جایشان بلند شدند و رفتند. با عجله به خانه برگشت و زینب را صدا زد:

-: زینب؟ زینب؟

زینب از اتاقش بیرون آمد و در حالیکه چشمانش باد کرده بود جواب داد:

-: بله داداش.

امیر حسین-: اینجا چه خبره آبجی؟ زهرا کجاست؟ خونشون هم که کسی نیست.

زینب-: نمیدونم کجاست؟

زینب اینرا گفت و خواست از خانه بیرون برود که امیر حسین جلوی او را گرفت و گفت:

-: زینب جان نگرانم کردی . جون بابا بگو چی شده؟ اونا کجا رفتند؟

زینب که خیلی سعی میکرد جلوی بغضش را بگیرد بریده بریده گفت:

-:شنبه صبح باز سردرد زهرا شروع شد از شدت درد گریه می کرد هرچی قرص و مسکن هم بهش دادیم اثری نکرد بردنش درمانگاه و از اونجا هم یکراست بردنش شهر بیمارستان...

امیر حسین که از چهره اش میشد نهایت نگرانی و غم را فهمید گفت:

-: خب ؟ خب؟

زینب-:ما که هرچی زنگ زدیم نتونستیم خبر دقیقی ازش بگیریم پریروز کوکب خانم از شهر اومد از بس گریه کرده بود چشماش باز نمیشد.

امیر حسین-: خب؟ زهرا چی؟

در این لحظه زینب شروع کرد به گریه کردن و گفت:

-: اون ... اون... می گفت از سرش عکس گرفتند....دکترا گفتند.....

امیر حسین با بغض گلو گفت:

-: چی گفتند؟

زینب-: دکترا گفتند توی سرش یه غده هست.... یه غده سرطانی.....

امیر حسین محکم به سر خودش کوبید و فریاد زد " یا حضرت عباس.... یا امام زمان....." و بیهوش بر زمین افتاد . از صدای جیغ زینب مادر سراسیمه از پشت بام پائین آمد همسایه ها هم دویدند توی خانه.......

همه دور امیر حسین که بهوش آمده بود و فقط اشک می ریخت جمع شده بودند . دوستان امیر حسین و زهرا همه گریه می کردند.

مادر رو کرد به زینب و گفت:

-: مگه نگفتم زود همه چیز رو بهش نگو؟

زینب-:آخه تا کی مامان؟ اون داشت از غصه و نگرانی سکته میکرد.

مادر-: حالا که گفتی بهتر شد؟

مادر و زنهای همسایه امیر حسین را دلداری می دادند مادر گفت:

-: هنوز که طوری نشده پسرم. شاید دکترها اشتباه کرده باشند.. شاید یه فرجی بشه بهش نظر بیافته شفاش بدن.. میتونی بعداز ظهر بری بیمارستان عیادتش .....

 

آنروز تا بعد از ظهر امیر حسین تنها توی اتاقش نشسته بود و به فکر فرو رفته بود وقت ناهارزینب به اتاقش آمد و گفت:

-: دادش؟ بیا ناهار بخور.

امیرحسین-: میل ندارم داداش.

زینب-: اینجوری که مریض میشی صبح هم که چیزی نخوردی بیا چند لقمه بخور.

امیر حسین-: نمیخوام چیزی بخورم ...آآآآآآآآ ه ..... چرا اینجوری شد؟ زهرا که طوریش نبود؟

زینب-: بود ما نمیدونستیم. اونروز توی پارک یادته؟ دفعه چندمش بوده که سردرد می گرفته ولی به من هم نگفته بود.مادرش می گفت بعضی شبها میدیدم صدای ناله میاد از جام بلند میشدم میدیدم زهرا توی حیاط نشسته و سرش رو گرفته و آهسته گریه می کنه تا ما بیدار نشیم وقتی هم ازش علت رو می پرسیده می گفته چیزیم نیست مامان تو خودت رو ناراحت نکن...

امیر حسین-: چرا؟ آخه چرا حد اقل به من نگفت؟

زینب-: میدونی داداش؟ زهرا اونقدر تو رو دوست داره که حتی دلش نمیخواد یه ذره غم روی دلت بشینه

امیر حسین-: میدونم و همین چیزها هست که دلم رو آتیش می زنه..خدایا چرا اون؟

زینب-:الان چها روزه توی مسجد واسش سفره میندازیم.. همه اهالی روستا شرکت کردند و نذر و نیاز کردیم خوب بشه. انشالله خوب خوب بشه تو فکر می کنی من کمتراز تو ناراحتم؟ من از وقتی چشمم رو باز کردم اونو کنار خودم دیدم الانش هم فکر می کنم کنارمه

امیر حسین-: میدونم شما دوتا از خواهر هم به هم نزدیکترید.

زینب-: حالا پاشو بریم سر سفره مامان ناراحت میشه وقتی تو رو اینجوری میبینه ساعت سه هم وقت ملاقاتیه میتونی بری دیدنش.

امیر حسین-: باشه آبجی... هرچی تو بگی میدونی که روی حرف تو هم نمیتونم نه بگم.

ساعت نزدیک 3:30 دقیقه بود که امیر حسین وارد بیمارستان شد و از ایستگاه پرستاری شماره اتاق زهرا را گرفت وقتی به اتاق رسید از پشت شیشه داخل اتاق را نگاه کرد یک اتاق دو تخته که روی تختی که نزدیکتر بود به راهرو زهرا خوابیده بود و پشتش به اینطرف بود و روی تخت مقابلش هم پدر و مادر پیرش نشسته بودند. در طول همین یک هفته قیافه آنها حسابی تغییر کرده بود. قربانعلی به زهرا خیره شده بود و کوکب هم درحالیکه تسبیحی در دست داشت زیر لب دعا می خواند.. امیر حسین در حالیکه اشک چشمانش را پاک می کرد ضربه ای به در زد و وارد شد و سلام کرد با شنیدن صدای امیر حسین با خوشحالی سرش را برگرداند و گفت: _" سلام امیر خوبی؟ چه خوب کردی اومدی."

امیر حسین-" سلام زهرا . خوبی؟ بهتری؟

زهرا-: خوبم ممنونم . تو که اومدی بهتر هم شدم.

امیر حسین رو کرد به قربانعلی و همسرش که با دیدن امیر حسین بی صدا اشک می ریختند کرد و سلام کرد . آن دو در حالیکه اشک می ریختند جواب او را دادند و بعد نگاهی به هم کردند و از اتاق خارج شدند . امیر حسین صندلیی را کنار تخت گذاشت و روی آن نشست . چهره زرد رنگ زهرا خیلی پژمرده شده بود و امیر حسین به چشم خود می دید که تمام امید فردا و آینده اش دارد کم کم از دستش می رود . خیلی به خودش فشار آورد که اشکش جاری نشود ولی نتوانست و با بغض شدیدی که داشت گفت:

-: خیلی درد داری عزیزم؟

-: نه مهربونم . چرا گریه می کنی؟ تو رو خدا اشک نریز امیر من حالم خوبه خوبه نگران من نباش اگه با دارو خوب نشدم با یه عمل ساده خوب میشم فردا هم مرخص میشم فقط جون زینب نزار اون چشمای قشنگت رو اشک بگیره . دیدن اشک تو برام از هر دردی بدتره.....چه جوری فهمیدی من اینجام؟

امیر حسین -:زینب بهم گفت.

زهرا-: قربونش برم دلم براش یه ذره شده.. حالش خوبه؟ مامانو و بابات خوبند؟

امیر حسین-: همه خوبند و برات دعا می کنند زینب میخواست با من بیاد ولی من گفتم تنهایی راحت ترم..

زهرا-: زحمت کشیدی من به همتون زحمت دادم.

امیر حسین-: این چه حرفیه که می زنی؟....خودت میدونی که چقدر دوستت دارم و حاظرم بخاطر تو جونم رو هم بدم.

زهرا-: میدونم .. میدونم.. منم مثل تو

....................................................

امیر حسین-: همه چیز رو برداشتید مادر؟

کوکب خانم-: آره پسرم میتونیم بریم.

امیر حسین-: خب پس من برم ماشین رو بیارم جلوی پله ها از نگهبان اجازش رو پرسیدم . اون ساک رو هم بدین بمن شما زیر کتف زهرا رو بگیرید تا من برگردم.

زهرا در حالیکه لبخند میزد گفت-:

-: لازم نیست . خودم میام اینجوری لوس میشم.

کوکب خانم-: پیر شی پسرم . خدا تو رو واسه پدر و مادرت حفظ کنه که در حق ما فرزندی می کنی.

چند لحظه بعد امیر حسین اتومبیل پراید سفید رنگ حسین آقا را کنار پله ها آورد و زهرا و مادرش روی صندلی عقب نشستند و اتومبیل به راه افتاد . زهراکه از توی آینه چشمان غم آلود امیر حسین را نگاه می کرد یک لحظه خودش را در لباس عروسی دید که روی صندلی جلو نشسته است و اتومبیلها و موتورها بوق زنام در تعقیب آنها هستند.. غرق در این افکار بود که با صدای مادرش به خود آمد....." امیر آقا مادر اگه زحمتی نیست همین کنار نگه دار تا یخورده سبزی واسه آش بگیرم."

امیر حسین اتومبیل را نگه داشت و مادر زهرا پیاده شد و به طرف سبزی فروشی رفت. زهرا رو کرد به امیر حسین و گفت:

-" امیر؟

امیر حسین-: جانم.

زهرا-: تو باید منو ببخشی که اینهمه بهت زحمت دادم

امیر حسین-: زحمت؟ این چه حرفیه؟

زهرا-: می دونی الان توی چه فکری بودم؟

امیر حسین-: چه فکری؟

زهرا-: داشتم به این فکر می کردم که من و ... هیچی ولش

امیر حسین-: خب بگو چه فکری؟

زهرا-: نه ولش کن چیز خاصی نبود الان که فکرش رو می کنم می بینم خیلی پر رو شدم.

امیر حسین-: من غریبه ام؟ خب نگو

زهرا-: نه چرا غریبه؟... میشه ازت یه خواهشی داشته باشم؟

امیر حسین-: البته که میتونی .بگو

زهرا-: اینکه ... اینکه همین ماشین رو بگیری واسه ... واسه

امیر حسین-: واسه چی؟

زهرا-: ... واسه عروس کشونی شب عروسیمون تو لباس مشکی پوشیدی و تیپ زدی و منم لباس سفید و تاج عروس و ...

امیر حسین با شنیدن حرفهای زهرا خیلی غمگین شد و این حالت در چهره اش هم معلوم بود. زهرا گفت:

-: چی شد؟ ناراحتت کردم؟... منو ببخش منظوری نداشتم.

امیر حسین-: نه ... نه ... ابدا ... فقط یخورده غافلگیر شدم.

امیر حسین رویش را به طرف شیشه کرد و با پشت دستش اشکش را پاک کرد . زهرا با ناراحتی گفت:

-: چی شده امیر حسین؟

امیر حسین-: چیزی نشده یه چیزی رفت توی چشمم.

زهرا-: نه... از دیروز تو خیلی گرفته ای . اگه مشکلیه بگو.. اگه پشیمون شدی بگو فقط ناراحت نباش آخه خودت که میدونی من نمیتونم اشک تو رو ببینم .

امیر حسین در حالیکه بغض به گلویش فشار می آورد بریده بریده گفت:

-: این چه حرفیه زهرا؟ خودت می دونی که تو امید زندگی منی . تو جون منی عمرمی .. تو همه چیز منی

زهرا-: پس چرا هر وقت از آیندمون حرف می زنم یه جوری می شی؟

امیر حسین-: ..آخه...می دونی؟ یکی از دوستای هم کلاسیم که همیشه با هم بودیم چند روز پیش تصادف کرد و فوت شد . همیشه می گفت که من توی عروسیت فلان می کنم و بهمان .. یاد او افتادم..(امیر حسین خودش هم تعجب کرده بود چطور این دروغ به ذهنش رسید)

زهرا-: متاسفم.....خدا این غم رو توی خونه هیچکس راه نده منکه اگه یه روز خدای نکرده خدای نکرده تو ناخنت زخمی بشه از ناراحتی میمیرم( با گفتن این جمله اشک از چشمان زهرا جاری شد )

امیر حسین-: خدا نکنه عزیزم.. تو رو خدا از مردن حرف نزن.

زهرا-: چشم

امیر حسین-: چشمای قشنگت همیشه بی اشک و غم باشه الهی.

زهرا-: دیگه از عروسی هم حرف نمی زنم تا باز بیاد دوستت نیافتی باشه به موقع خودش.......

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 8:12 قبل از ظهر  توسط محمود . ف  | 



http://bawaramkon.blogfa.com ^ ^ ^ برای اینکه بدونید چه مدت مهمون من بودید روی ساعت کلیک کنید