در این موقع زینب رو کرد به امیرحسین و گفت:
-: دیدی؟ دیدی داداش قسم راستش جون امیر حسینه؟
امیرحسین-: زینب؟ تو امروز چته؟ چرا اذیتش می کنی؟ ولش کن دیگه نا سلامتی مهمونته.
زینب در حالیکه می خندید گفت-: تو نمیخواد ازش طرفداری کنی خودت بدتر از اونی مگه تا حالا ص دبار بهم نگفتی از زیر زبونش بکشم که.....
امیر حسین که دید هرچی ابرو بالا می اندازد و لبش را دندان می گیرد زینب ساکت نمی شود گفت:
-: زینب جون بابا
زینب-: خیلی خب باشه بابا. شما دو تا هم منو کشتید با این قایم موشک بازیتون... من برم دوربینم رو بیارم جلوی این گلها و فواره آب چندتا عکس بگیریم .(زینب اینرا گفت و به راه افتاد در حالیکه با خودش زمزمه می کرد" یا رومی روم یا زنگی زنگ " )زهرا همچنان به آن دختر بچه نگاه می کرد . امیرحسین از جایش بلند شد و بطرف یک بوته بزرگ گل محمدی که چند متر آنطرف تر بود رفت و به هر زحمتی بود یه شاخه گل زیبا که درست وسط بوته قرار داشت چید و بعد از پاک کردن ساقه آن به پشت سر زهرا آمد و گفت-: زهرا؟
زهرا-: بله
امیر حسین-: بیا بگیر.
زهرا رویش را برگرداند و با دیدن گل محمدی در حالیکه خیلی خوشحال شده بود گفت:
-: وااای خیلی قشنگه...الهم صل علی محمد و آل محمد ... دستت درد نکنه..اه دستت رو زخمی کردی که
امیر حسین-: فدای سرت طوریش نیست...... زهرا؟
زهرا-: بله
امیر حسین-: می خواستم......می خواستم یه سوال ازت بکنم.
زهرا-: بگو.. گوش میدم.
امیرحسین-: من... من... راستش چه جوری بگم؟ .... یعنی تو ... میخوای چکار کنی؟
زهرا-: من متوجه سوالت نشدم .
امیرحسین-: ببین تو در آینده .. یعنی واسه آیندت چه تصمیمی داری؟
زهرا-: بازم متوجه نشدم.
امیر حسین که عرق سردی روی پیشانی اش نشسته بود گفت:
-: امروز گیج بازی در میارم... تو...تو حاضری ....اگه ازت....اصلا ولش باشه یه وقت دیگه...
زهرا-:من... من منظورت رو متوجه شدم .. فهمیدم چی میخوای بگی.
امیر حسین با خوشحالی گفت : خب؟ حالا جوابت چیه؟ حاظری با من...
-: میدونی امیر؟ من امروز غافلگیر شدم .. راستش...نمیدونم چی بگم. فکر می کنم خودت جوابم رو بهتر میدونی....
امیر حسین-: ولی من میخوام همین الان جوابت رو از زبون خودت بشنوم...آره یا نه؟
زهرا-: خب ... آره...میدونی من این لحظه رو بارها و بارها توی خواب میدیدم. کجا میتونم...
در هنگام گفتن این جملات زهرا زهرا سرخ شده بود و درحالیکه رویش بطرف دیگر بود دستش را روی شقیقه هایش گذاشت و نشست
امیر حسین-: چیزی شده؟
زهرا-: نه چیزی مهمی نیست فکر کنم فشارم افتاده. چند روزه اینجوری میشم شایدم مال استرسه.
در این موقع زینب در حالیکه دور بینش را در دست گرفته بود برگشت و با دیدن چهره ناراحت آنها گفت:
-: چی شده؟ از همین حالا دعواتون شده؟
زهرا در حالیکه به زور لبخند تلخی می زد گفت : " نه عزیزم چیزی نیست فشارم افتاده بود الان بهتر شدم."
زینب که ناراحت شده بود دوربین را زمین گذاشت و بطرف خانه دوید و گفت:
-: الان واست آب قند میارم..
* * * * * * * * * *
با صدای خوردن گنجشکی به شیشه پنجره امیرحسین به خود آمد و از کنار پنجره دور شد وبطرف قاب عکس رفت. او و زهرا پشت به فواره در حالیکه لبخندی به لب داشتند به دوربین خیره شده بودند زهرا ابروهایش را بالا انداخته بود و چشمانش را که برق خاصی داشت درشت کرده بود
وقتی امیر حسین دید دختر به او زل زده دست و پایش را گم کرد و دو مرتبه با اشاره سر به او سلام کرد ولی دختر بدون آنکه جوابی بدهد رویش را برگرداند. امیر حسین از اینکه به او سلام کرده بود خیلی احساس پشیمانی کرد و با خودش گفت:
-:نه بابا مثل اینکه ما رو آدم حساب نمی کنه نخواستیم. خدایا شکرت.
اینرا گفت و بطرف پله های ساختمان به راه افتاد وقتی وارد سالن شد یکراست به دفتر امورمالی رفت که مرد میانسالی پشت میز نشسته بود .
امیر حسین-: سلام آقا ببخشید این فیش رو همینجا باید تحویل بدم؟
-:بله پسرم دستتون درد نکنه.... چرا اسمتون رو ننوشتید؟
امیرحسین-: آخ ببخشید یادم رفته بدین بنویسم.
-: اشکالی نداره . بیشتر دانشجوها مبلغ رو که میبینند اسمشون رو یادشون میره. شما بگو من می نویسم.
امیر حسین-: شرمنده... بنویسید امیر حسین هنزائی.
-: هنزائی؟.. معنی کلمه هنزائی چی میشه؟
امیرحسین-: زیاد تحقیق نکردم ولی تا اونجایی که میدونم چون این روستا در دامنه کوه شیرکوه قرار داره و آب برف و بارونی که توی شیرکوه می باره از این روستا می گذشته والان هم می گذره اسمش رو گذاشته بودند " هرزآب " یعنی جایی که آب هرز می روه به مرور زمان اسم آن به " هنزاء " تغییر یافته.
-: جالبه.... خب این روستا نزدیک ده بالا هست؟
امیر حسین-: تقریبا نزدیکه . چند کیلومتر پائین تر.
-: نه ماشالله اطلاعات خوبی دارید . از چند نفر دیگه هم که آخر فامیلیشون هنزائی بود پرسیدم ولی چیزی نمیدونستند. خب مزاحم شما نمیشم می تونید برید.
امیر حسین-: ممنونم... با اجازه.
امیر حسین از دفتر خارج شد و بطرف کلاس رفت . هنوز استاد نیامده بود بطرف صندلی اش براه افتاد همه دخترهایی که ردیف جلونشسته بودند به او نگاه می کردند به جز دختر اولی که سرش پائین بود وزیر پایش را نگاه می کرد او هنگام عبور امیر حسین هیچ عکس العملی از خودش نشان نداد . وقتی امیرحسین از جلوی او رد شد کارت شناسائی اش از لای کلاسورش زیر پای دختر افتاد امیر حسین ایستاد. دختر نگاهی به امیر حسین انداخت و امیرحسین که منتظر بود او پایش را کنار بکشد تا کارتش را بردار وقتی دید دختر دوباره نگاهش را پائین انداخته خیلی ناراحت شد و رفت سر جایش نشست و با بغل دستی اش خوش و بشی کرد.
-: اسم من هادیه . شما؟
امیر حسین-: من... امیر حسینم.
هادی-: از آشنائی با شما خیلی خوشوقتم .
امیرحسین-: ممنونم . منم همینطور.
در همین موقع استاد وارد کلاس شد همه دانشجوها از جایشان بلند شدند به جز همان دختر که همچنان نگاهش پائین بود.
امیر حسین-: عجب آدمایی پیدا میشن؟
هادی-: کی ؟ چی شده؟
امیر حسین-: همون دختری که نفر اول نشسته رو میگم . خیلی.....
هادی-: آهان اون دختر یه کارخونه داره اسمش.........
در این لحظه استاد حرف آنها را قطع کرد و گفت : اگه آقایون حرفشون تموم شده درس رو شروع کنیم.
نگاه استاد به امیر حسین و هادی بود با جمله استاد تمام کلاس به آن دو نفر نگاه کردند و بعضی ها هم آهسته خندیدند . امیر حسین که خجالت کشیده بود سرش را پائین انداخت ولی هادی با شیطنت گفت :
-: خواهش می کنم استاد .حالا دیگه می تونید شروع کنید.
نیم ساعتی از تدریس استاد می گذشت که استاد گچ را پای تخته سیاه گذاشت و گفت:
-: خب خانمها و آقایون حالا می خوایم دروس گذشته رومرور کنیم از ردیف دوم میائیم پائین خب دو تا دوتا بیائید پای تخته و هرکدوم یه جمله بنویسه و دیگری جواب بده. اول شما . نفر اول و دوم از جایشان بلند شدند و پای تخته سیاه رفتد . استاد گفت خودشان را معرفی کنند.
دختر اول-: من روشنک هستم.
دختر دوم-: من لیلی هستم
استاد-: خب . شما یک جمله بنویسید که فعل ربطی در اون بکار رفته باشه و شما تجزیه اش کنید و.........
...دو نفر اول کارشان تمام شد و سر جایشان نشستند ودو نفر بلند شدند.
استاد-: خودتون رومعرفی کنید لطفا.
دختر اول-: من رزا هستم استاد
دختر دوم-: من سارا هستم
استاد-: خب دخترم شما یه جمله با فعل تام بنویسید وشما هم تجزیه کنید و.........
دختر اول-:اسم من اعظمه.
دختر دوم-: من نسرین هستم .
استاد-: شما انواع صفت رو نام ببرید و از هرکدوم مثالی بزنید..........
دختر اول-: من آزاده هستم استاد.
دختر دوم-:من فرحناز هستم
استاد-: شما انواع ترکیبات اضافی را با ذکر مثال نام ببرید............
دختر اول-:من فاطمه هستم استاد.
دختر دوم-:من پروانه هستم استاد.
استاد-: خب شما از جملاتی که دوستانتان نوشتند حروف اضافه و ربط رو بیرون بیارید......
دختر اول-:اسم من فریباست استاد
دختر دوم-: من زهرا هستم....
با شنیدن اسم زهرا امیر حسین بیاد زهرا افتاد......
* * * * * * * * * *
خاله-: چی شده خاله ؟ چرا اینهمه پریشونی و توی خودتی؟
امیر حسین-: خاله؟ از اول هفته تا امروز نه از زهرا خبری دارم نه از زینب و خونه.
خاله-: مگه زنگ نزدند؟
امیر حسین-: نه خاله اونا حد اقل یه روز در میون از مخابرات زنگ میزدند ولی این هفته اصلا نزدند.
خاله-: انشالله که چیزی نشده شایدم مخابرات خراب باشه . فردا هم که پنج شنبه هست وخودت میری اونجا دیگه
امیر حسین-: درسته فردا حتما میرم.
فردای آنروز وقتی امیر حسین توی حسینیه بزرگ روستا از مینی بوس پیاده شد حس می کرد مردم طور دیگه ای به او نگاه می کنند به هرکدام از دوستانش که می رسید سعی می کردند با یک سلام و احوالپرسی از او دور شوند. موقعی که میخواست وارد خانه شود به پنجره اتاق زهرا نگاه کرد و وقتی دید بسته است خیلی تعجب کرد . هنگامیکه وارد خانه شد مادرش پشت بام بود . زینب با اوسلام و احوالپرسی سریعی کرد و از خانه خارج شد . امیر حسین رفت و توی اتاق دراز کشید . حدود یک ساعت منتظر ماند تا شاید زهرا وارد خانه شود ولی هیچ خبری از زهرا نبود. از اتاق بیرون آمد ه از خانه خارج شد به خانه قربانعلی که رسید هرچه در زد کسی جواب نداد دلشوره عجیبی گرفته بود . بعد به چشمه ای که پائین رودخانه قرار داشت سر زد چند دختر از دوستان زهرا که کنار چشمه بودند با دیدن امیر حسین از جایشان بلند شدند و رفتند. با عجله به خانه برگشت و زینب را صدا زد:
-: زینب؟ زینب؟
زینب از اتاقش بیرون آمد و در حالیکه چشمانش باد کرده بود جواب داد:
-: بله داداش.
امیر حسین-: اینجا چه خبره آبجی؟ زهرا کجاست؟ خونشون هم که کسی نیست.
زینب-: نمیدونم کجاست؟
زینب اینرا گفت و خواست از خانه بیرون برود که امیر حسین جلوی او را گرفت و گفت:
-: زینب جان نگرانم کردی . جون بابا بگو چی شده؟ اونا کجا رفتند؟
زینب که خیلی سعی میکرد جلوی بغضش را بگیرد بریده بریده گفت:
-:شنبه صبح باز سردرد زهرا شروع شد از شدت درد گریه می کرد هرچی قرص و مسکن هم بهش دادیم اثری نکرد بردنش درمانگاه و از اونجا هم یکراست بردنش شهر بیمارستان...
امیر حسین که از چهره اش میشد نهایت نگرانی و غم را فهمید گفت:
-: خب ؟ خب؟
زینب-:ما که هرچی زنگ زدیم نتونستیم خبر دقیقی ازش بگیریم پریروز کوکب خانم از شهر اومد از بس گریه کرده بود چشماش باز نمیشد.
امیر حسین-: خب؟ زهرا چی؟
در این لحظه زینب شروع کرد به گریه کردن و گفت:
-: اون ... اون... می گفت از سرش عکس گرفتند....دکترا گفتند.....
امیر حسین با بغض گلو گفت:
-: چی گفتند؟
زینب-: دکترا گفتند توی سرش یه غده هست.... یه غده سرطانی.....
امیر حسین محکم به سر خودش کوبید و فریاد زد " یا حضرت عباس.... یا امام زمان....." و بیهوش بر زمین افتاد . از صدای جیغ زینب مادر سراسیمه از پشت بام پائین آمد همسایه ها هم دویدند توی خانه.......
همه دور امیر حسین که بهوش آمده بود و فقط اشک می ریخت جمع شده بودند . دوستان امیر حسین و زهرا همه گریه می کردند.
مادر رو کرد به زینب و گفت:
-: مگه نگفتم زود همه چیز رو بهش نگو؟
زینب-:آخه تا کی مامان؟ اون داشت از غصه و نگرانی سکته میکرد.
مادر-: حالا که گفتی بهتر شد؟
مادر و زنهای همسایه امیر حسین را دلداری می دادند مادر گفت:
-: هنوز که طوری نشده پسرم. شاید دکترها اشتباه کرده باشند.. شاید یه فرجی بشه بهش نظر بیافته شفاش بدن.. میتونی بعداز ظهر بری بیمارستان عیادتش .....
آنروز تا بعد از ظهر امیر حسین تنها توی اتاقش نشسته بود و به فکر فرو رفته بود وقت ناهارزینب به اتاقش آمد و گفت:
-: دادش؟ بیا ناهار بخور.
امیرحسین-: میل ندارم داداش.
زینب-: اینجوری که مریض میشی صبح هم که چیزی نخوردی بیا چند لقمه بخور.
امیر حسین-: نمیخوام چیزی بخورم ...آآآآآآآآ ه ..... چرا اینجوری شد؟ زهرا که طوریش نبود؟
زینب-: بود ما نمیدونستیم. اونروز توی پارک یادته؟ دفعه چندمش بوده که سردرد می گرفته ولی به من هم نگفته بود.مادرش می گفت بعضی شبها میدیدم صدای ناله میاد از جام بلند میشدم میدیدم زهرا توی حیاط نشسته و سرش رو گرفته و آهسته گریه می کنه تا ما بیدار نشیم وقتی هم ازش علت رو می پرسیده می گفته چیزیم نیست مامان تو خودت رو ناراحت نکن...
امیر حسین-: چرا؟ آخه چرا حد اقل به من نگفت؟
زینب-: میدونی داداش؟ زهرا اونقدر تو رو دوست داره که حتی دلش نمیخواد یه ذره غم روی دلت بشینه
امیر حسین-: میدونم و همین چیزها هست که دلم رو آتیش می زنه..خدایا چرا اون؟
زینب-:الان چها روزه توی مسجد واسش سفره میندازیم.. همه اهالی روستا شرکت کردند و نذر و نیاز کردیم خوب بشه. انشالله خوب خوب بشه تو فکر می کنی من کمتراز تو ناراحتم؟ من از وقتی چشمم رو باز کردم اونو کنار خودم دیدم الانش هم فکر می کنم کنارمه
امیر حسین-: میدونم شما دوتا از خواهر هم به هم نزدیکترید.
زینب-: حالا پاشو بریم سر سفره مامان ناراحت میشه وقتی تو رو اینجوری میبینه ساعت سه هم وقت ملاقاتیه میتونی بری دیدنش.
امیر حسین-: باشه آبجی... هرچی تو بگی میدونی که روی حرف تو هم نمیتونم نه بگم.
ساعت نزدیک 3:30 دقیقه بود که امیر حسین وارد بیمارستان شد و از ایستگاه پرستاری شماره اتاق زهرا را گرفت وقتی به اتاق رسید از پشت شیشه داخل اتاق را نگاه کرد یک اتاق دو تخته که روی تختی که نزدیکتر بود به راهرو زهرا خوابیده بود و پشتش به اینطرف بود و روی تخت مقابلش هم پدر و مادر پیرش نشسته بودند. در طول همین یک هفته قیافه آنها حسابی تغییر کرده بود. قربانعلی به زهرا خیره شده بود و کوکب هم درحالیکه تسبیحی در دست داشت زیر لب دعا می خواند.. امیر حسین در حالیکه اشک چشمانش را پاک می کرد ضربه ای به در زد و وارد شد و سلام کرد با شنیدن صدای امیر حسین با خوشحالی سرش را برگرداند و گفت: _" سلام امیر خوبی؟ چه خوب کردی اومدی."
امیر حسین-" سلام زهرا . خوبی؟ بهتری؟
زهرا-: خوبم ممنونم . تو که اومدی بهتر هم شدم.
امیر حسین رو کرد به قربانعلی و همسرش که با دیدن امیر حسین بی صدا اشک می ریختند کرد و سلام کرد . آن دو در حالیکه اشک می ریختند جواب او را دادند و بعد نگاهی به هم کردند و از اتاق خارج شدند . امیر حسین صندلیی را کنار تخت گذاشت و روی آن نشست . چهره زرد رنگ زهرا خیلی پژمرده شده بود و امیر حسین به چشم خود می دید که تمام امید فردا و آینده اش دارد کم کم از دستش می رود . خیلی به خودش فشار آورد که اشکش جاری نشود ولی نتوانست و با بغض شدیدی که داشت گفت:
-: خیلی درد داری عزیزم؟
-: نه مهربونم . چرا گریه می کنی؟ تو رو خدا اشک نریز امیر من حالم خوبه خوبه نگران من نباش اگه با دارو خوب نشدم با یه عمل ساده خوب میشم فردا هم مرخص میشم فقط جون زینب نزار اون چشمای قشنگت رو اشک بگیره . دیدن اشک تو برام از هر دردی بدتره.....چه جوری فهمیدی من اینجام؟
امیر حسین -:زینب بهم گفت.
زهرا-: قربونش برم دلم براش یه ذره شده.. حالش خوبه؟ مامانو و بابات خوبند؟
امیر حسین-: همه خوبند و برات دعا می کنند زینب میخواست با من بیاد ولی من گفتم تنهایی راحت ترم..
زهرا-: زحمت کشیدی من به همتون زحمت دادم.
امیر حسین-: این چه حرفیه که می زنی؟....خودت میدونی که چقدر دوستت دارم و حاظرم بخاطر تو جونم رو هم بدم.
زهرا-: میدونم .. میدونم.. منم مثل تو
....................................................
امیر حسین-: همه چیز رو برداشتید مادر؟
کوکب خانم-: آره پسرم میتونیم بریم.
امیر حسین-: خب پس من برم ماشین رو بیارم جلوی پله ها از نگهبان اجازش رو پرسیدم . اون ساک رو هم بدین بمن شما زیر کتف زهرا رو بگیرید تا من برگردم.
زهرا در حالیکه لبخند میزد گفت-:
-: لازم نیست . خودم میام اینجوری لوس میشم.
کوکب خانم-: پیر شی پسرم . خدا تو رو واسه پدر و مادرت حفظ کنه که در حق ما فرزندی می کنی.
چند لحظه بعد امیر حسین اتومبیل پراید سفید رنگ حسین آقا را کنار پله ها آورد و زهرا و مادرش روی صندلی عقب نشستند و اتومبیل به راه افتاد . زهراکه از توی آینه چشمان غم آلود امیر حسین را نگاه می کرد یک لحظه خودش را در لباس عروسی دید که روی صندلی جلو نشسته است و اتومبیلها و موتورها بوق زنام در تعقیب آنها هستند.. غرق در این افکار بود که با صدای مادرش به خود آمد....." امیر آقا مادر اگه زحمتی نیست همین کنار نگه دار تا یخورده سبزی واسه آش بگیرم."
امیر حسین اتومبیل را نگه داشت و مادر زهرا پیاده شد و به طرف سبزی فروشی رفت. زهرا رو کرد به امیر حسین و گفت:
-" امیر؟
امیر حسین-: جانم.
زهرا-: تو باید منو ببخشی که اینهمه بهت زحمت دادم
امیر حسین-: زحمت؟ این چه حرفیه؟
زهرا-: می دونی الان توی چه فکری بودم؟
امیر حسین-: چه فکری؟
زهرا-: داشتم به این فکر می کردم که من و ... هیچی ولش
امیر حسین-: خب بگو چه فکری؟
زهرا-: نه ولش کن چیز خاصی نبود الان که فکرش رو می کنم می بینم خیلی پر رو شدم.
امیر حسین-: من غریبه ام؟ خب نگو
زهرا-: نه چرا غریبه؟... میشه ازت یه خواهشی داشته باشم؟
امیر حسین-: البته که میتونی .بگو
زهرا-: اینکه ... اینکه همین ماشین رو بگیری واسه ... واسه
امیر حسین-: واسه چی؟
زهرا-: ... واسه عروس کشونی شب عروسیمون تو لباس مشکی پوشیدی و تیپ زدی و منم لباس سفید و تاج عروس و ...
امیر حسین با شنیدن حرفهای زهرا خیلی غمگین شد و این حالت در چهره اش هم معلوم بود. زهرا گفت:
-: چی شد؟ ناراحتت کردم؟... منو ببخش منظوری نداشتم.
امیر حسین-: نه ... نه ... ابدا ... فقط یخورده غافلگیر شدم.
امیر حسین رویش را به طرف شیشه کرد و با پشت دستش اشکش را پاک کرد . زهرا با ناراحتی گفت:
-: چی شده امیر حسین؟
امیر حسین-: چیزی نشده یه چیزی رفت توی چشمم.
زهرا-: نه... از دیروز تو خیلی گرفته ای . اگه مشکلیه بگو.. اگه پشیمون شدی بگو فقط ناراحت نباش آخه خودت که میدونی من نمیتونم اشک تو رو ببینم .
امیر حسین در حالیکه بغض به گلویش فشار می آورد بریده بریده گفت:
-: این چه حرفیه زهرا؟ خودت می دونی که تو امید زندگی منی . تو جون منی عمرمی .. تو همه چیز منی
زهرا-: پس چرا هر وقت از آیندمون حرف می زنم یه جوری می شی؟
امیر حسین-: ..آخه...می دونی؟ یکی از دوستای هم کلاسیم که همیشه با هم بودیم چند روز پیش تصادف کرد و فوت شد . همیشه می گفت که من توی عروسیت فلان می کنم و بهمان .. یاد او افتادم..(امیر حسین خودش هم تعجب کرده بود چطور این دروغ به ذهنش رسید)
زهرا-: متاسفم.....خدا این غم رو توی خونه هیچکس راه نده منکه اگه یه روز خدای نکرده خدای نکرده تو ناخنت زخمی بشه از ناراحتی میمیرم( با گفتن این جمله اشک از چشمان زهرا جاری شد )
امیر حسین-: خدا نکنه عزیزم.. تو رو خدا از مردن حرف نزن.
زهرا-: چشم
امیر حسین-: چشمای قشنگت همیشه بی اشک و غم باشه الهی.
زهرا-: دیگه از عروسی هم حرف نمی زنم تا باز بیاد دوستت نیافتی باشه به موقع خودش.......