قشنگه "عاشقی" از ابتدایش
ز عین وآ و شین و قاف و یایش

بیا از سر بگیریم عاشقی را
که باشد پر ز "غم "در اتنهایش

خوش آنروزي که دل را دلبري بود
نهال عشق را شاخ و بري بود
حديث قيس و ليلي بر زبانها
عناد و ظلم و کين را آخري بود

کجا دل را توانم کرد پنهان؟
که در سينه زند تيرش به مژگان
همي ترسم که از رسوائي دل
شود آماج تیرش دین و ایمان 
مسيرم هرگه از کوي حبيب است
مدام اندر دلم شوري عجيب است
يکي از پشت درب آهسته گويد
حريص وصل ما بس نا شکيب است
شکسته سنگ غم آئينه دل
دريده تيغ هجران سينه دل
نگيرم خرده بر جور زمانه
که بود اين طالع ديرينه دل
نوشتم نامه اي سويت نديدي؟
و يا ديدي ولي آنرا دريدي؟
نخوانده نامه ام را پاره کردي
مگر از جان بيمارم چه ديدي؟
نوشتم شعر سوزاني برايش
نهادم با اميد آنرا به راهش 
گرفت و پاره بنمود و بخنديد
شکست اين دل که بشنيدم صدايش

شکسته قامت من در جواني
شدم سير از حيات و زندگاني
اگر يارم نباشد در کنارم
بکن اي مرگ با من هرچه داني
ای کاش نبود این دل بیمار
ای کاش نبود آن رخ دلدار
ای کاش ز خال لب و رویش
می گشت دل غمزده بیزار
صحرا و دمن ز اشک من دريا شد
دل ز آتش غم سوخته و شيدا شد
خاکستر دل چو باد در باغ فشاند
نرگس ز شفاي سرمه اش بينا شد
به گوش من صداي دل . به سر مرا هواي دل
اميد من لقاي دل . پناه من خداي دل
دلم اسير بند او . به گردنم کمند او
ز قامت بلند او . رسد مرا بلاي دل
وصالش آرزوي من . غمش به جان و روي من بود هميشه سوي من . کمان بي خطاي دل
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1384 ساعت 11:45 قبل از ظهر توسط محمود . ف
|